تبلیغات
پرستاری91 اردبیل - مطالب هفته سوم تیر 1393
1393/04/20

رسم اشک ریختن...

   نوشته شده توسط: arezoo    


گمان می برم که اگر خداوند

صد هزار گونه خنده می آفرید

اما رسمِ اشک ریختن را نمی آموخت،

قلب حتی تابِ دَه روز تپیدن را هم نمی آورد!

 

 


1393/04/18

...

   نوشته شده توسط: arezoo    

پسر داییم تو کنکور ۱۰۰تا مونده به آخر شده
بعد داییم شیرینی پخش کرده
به داییم میگم چرا خوشحالی حالا؟
گف آخه فک نمیکردم ۱۰۰نفر از این خنگ تر باشن !

***   ***   ***

بنده خدا برای اولین بار می خواست خرید اینترنتی بکنه
الان دو روزه کارت اعتباری اش گیر کرده توی سی دی رام!

***   ***   ***

مامانم اومده میگه : به نظرت افطار چی بخوریم ؟
میگم : سبزی پلو ماهی
میگه : گمشو بابا میخوام استانبولی درست کنم!!
خب مادر من اینکه میگی “به نظرت” دقیقاً منظورت چیه ؟؟

***   ***   ***

مورد داشتیم که تو عروسی رفیق دوماد یهوووووو داد زده:

داماد چقدر انتره ، ایشالا مبارکش باد!

عروس ازون بدتره ، ایشالا مبارکش باد !

 ***   ***   ***

به بچه پسرخالم میگم اسم بابات چیه؟ میگه : گاو!
میگم: عیبه، مگه آدم به باباش میگه گاو؟
میگه خودش همیشه بهم میگه گوساله پس حتما خودش گاوه دیگه!
فک و فامیل منطقی داریم ما؟
قدرت استدلالش منو کشته!!!!!!

 ***   ***   ***

نوه عموم ۱سالشه دو هفته پیش برای اولین بار ۸قدم متوالی بدون اینکه بخوره زمین راه رفته
مامان و باباش احساساتی شدن از خوشحالی چنان جیغ و دادی زدن که طفلکی شوکه شده دیگه سینه خیز هم نمیره
اونوقت من به مامانم میگم من راه رفتم تو چیکار کردی؟
میگه هیچی اولین کاری که کردم در کابینتارو با کش بستم!
تفاوت فک و فامیلارو می بینید؟!

***   ***   ***

http://t0.gstatic.com/images?q=tbn:ANd9GcSRRlOMlOBfxFn7nSOAag33O1nedzRNlHH7lypXbPLEDR-MzL9kCA


   


1393/04/17

داستان پسر شیطون و پدر شکاک

   نوشته شده توسط: h@di    

پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب دید که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چیز جمع و جور شده. یک پاکت هم به روی بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر».
وضعیت غیرعادی اونو نگران کرد!
با بدترین پیش داوری های ذهنی پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خواند.

پدر عزیزم
با اندوه و افسوس فراوان برایت می نویسم. من مجبور بودم با دوست دختر جدیدم ماریا فرار کنم، چون می خواستم جلوی  رویارویی با مادر و تو رو بگیرم
من احساسات واقعی رو با ماریا پیدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما می دونستم که تو اون رو نخواهی پذیرفت، به خاطر تیزبینی هاش، خالکوبی هاش ، لباسهای تنگ موتور سواریش و به خاطر اینکه سنش از من خیلی بیشتره
اون یک کلبه توی جنگل داره و کُلی هیزم برای تمام زمستون .ماریا به من گفت ما می تونیم شاد و خوشبخت بشیم
ما فقط احساسات نیست، پدر، اون حامله است
ما یک رؤیای مشترک داریم برای داشتن تعداد زیادی بچه. ماریا چشمان من رو به روی حقیقت باز کرد که ماریجوانا واقعاً به کسی صدمه نمی زنه. ما اون رو برای خودمون می کاریم، و برای تجارت با کمک آدمای دیگه ای که توی مزرعه هستن، برای تمام کوکائینها و اکستازیهایی که می خوایم. در ضمن، دعا می کنیم که علم بتونه درمانی برای ایدز پیدا کنه، تا حال  ماریا بهتر بشه. اون لیاقتش رو داره.
نگران نباش پدر، من ۱۵ سالمه، و می دونم چطور از خودم مراقبت کنم.
یک روز، مطمئنم که برای دیدارتون بر می گردیم، اونوقت تو می تونی نوه های زیادت رو ببینی

با عشق
پسرت
John

پاورقی : پدر، هیچ کدوم از جریانات بالا واقعی نیست، من بالا هستم تو خونه ی تامی
فقط می خواستم بهت یادآوری کنم که در دنیا چیزهای بدتری هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روی میزمه دوسِت دارم! هروقت برای اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن


1393/04/15

دوران دبستان!

   نوشته شده توسط: mohamad